![]() |
![]() |
|
| مدرسه ی اشباح |
|
گوریل دید این کار(ساخت مدرسه) تمام کمبود های زندگی اش را جبران می کند. او هر روز بچه ها را شکنجه کرد، زجر داد، سلاخی کرد و هر روز از روز قبل مست تر و دیوانه تر شد. او کلکسونش را گسترش داد اول از همه دو مشاور(دو شکنجه گر و بازجو) استخدام کرد و بعد از آن یک سگ هار را برای مدرسه اش به اسارت کشید به عنوان معلم تاریخ و گرگینه ای را آورد به جای معلم ورزشش. مدتی گذشت. او بچه های بدبختی را که نادانسته گذرشان به آن مدرسه می افتاد را شکنجه می کرد اما این جوری هم دلش خنک نمی شد. او تصمیم گرفت برای مدرسه اش ظاهر سازی کند و آن جا را به ظاهر تبدیل به مدرسه ای درجه یک کند و با این فکر در دلش قیری ویری رفت. او از اسم مدرسه ی خواهرش (انسانی فهمیده و کامل که یکی از بهترین مدارس تهران را مدیریت می کند) سوءاستفاده کرد. کم کم قبرستان(مدرسه ی گوریل) مملو از کودکانی شد که از دبستان خواهر گوریل به راهنمایی گوریل می آمدند و گوریل می نشست و از پنجره ی دفترش بازی بچه ها را تماشا می کرد و از شدت هیجان منفجر می شد. او در دفتر می نشست و با کادر کثافت مدرسه اش مشروب می خورد و همه با هم قهقهه می زدند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1389/04/15ساعت 19:46 توسط کاترین مارچ |
|
|
به گزارش ناهید آشوبگران به تازگی دریافته اند هنگامی که از مقابل در دفتر سمانه میی گذرند صداهای جیغ و فریاد به گوش می رسد. آن ها درباره ی این موضوع تحقیقاتی انجام دادند و متوجه شدند که سمانه در دفترش صندلی هایی نصب کرده است که به انسان استرس وارد می کند تا در هنگام باز جویی مجرمان به خاطر استرس زیاد تمام کارهایشان را اعتراف کنند.همچنین او برای زیر نظر گرفتن بچه ها پرده ی جادویی در دفترش وصل کرده است این پرده به طوری است که حیاط در دفترش مشخص ولی دفتر از حیاط معلوم نیست. محققان هنوز هم در حال جستجو هستند و احتمال بسیاری می دهند که سمانه و بروبچس اش در جاهای مختلف قبرستان دوربین های مخفی و یا بلندگو نصب کرده اند.ُ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1389/04/02ساعت 14:50 توسط کاترین مارچ |
|
|
روزی در دورترین نقاط آفریقا گوریلی به نام سمانه از قفس خود فرار کرد. او خودش را به تهران رساند و در آن جا زادولد کرد و خانواده اش را گسترش داد. بعد از مدتی احساس کرد چیزی در زندگی اش کم است و آن شادی بود. او و خانواده اش شاد نبودند چون چند وقت بود زجر کشیدن کسی را ندیده بودند. آن ها به فکر شادی ای ابدی بودند که تصمیم به ساخت یک مدرسه گرفتند. سمانه کلکسیونی از جانوران وحشی را دور خودش جمع کرد و به هر یک از آن ها در آن مدرسه سمتی داد. و این گونه بود که شکنجه گاه ساخته شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/03/02ساعت 12:30 توسط کاترین مارچ |
|
|
مدرسه ی گوریل هیچ صدایی جز عربده به گوش نمی رسد. هر طرف نشانه هایی از مرگ به چشم می خورد، نشانه هایی از وحشت. آن طرف کودکی از ترس مرگ بی هدف می دود اما بدون سر. طرف دیگر بچه ای در باغچه به دنبال چشمان خود می گردد. در آسمان این مدرسه، بر فراز سر کودکان خفاش های سیاهی از جنس گوشت کودکان مرده پرواز می کنند که فکر می کنم خفاش ها ی خانگی گوریل باشند که بچه های مرده را تغذیه کرده اند. خونابه از در و دیوار می چکد. وحشت چون سایه ای عضیم بر پیکر معصوم کودکان پهن شده است و در انتهای حیاط، پشت انبوهی از تار عنکبوت ها شیطانی که آتش از دهانش بیرون می زند پشت میز خون آلودش نشسته و با نگاهش دختران بد بختی را که پا های گوریل را نبوسیدند شکنجه می کند. در وسط حیاط مقابل تور بسکتبال موجودی ایکبیری با بازوانی سه طبقه و ابرو هایی که هرکدام تا انتهای خیابان شریعتی ادامه دارند و دندان هایی قهوه ای که سیم هایی چون کابل آن ها را در بر گرفته اند با یک لیوان چایی در دست(او دیوانه ی چایی خوردن است) سه گام می رود و با مغز یک بچه دریبل می زند. و این جانور کسی نیست جز معلم ورزش این مدرسه معروف به دیوی جنز(شخصیت هیولایی فیلم دزدان دریایی کاراییب که انسانی اختاپوس مانند است)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/03/02ساعت 11:48 توسط کاترین مارچ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
89/04/01 - 89/04/31 89/03/01 - 89/03/31 |
| پیوندها |
|
سازمان متحد آشوب |
|
RSS
|